
کاش می شد خالی از تشویش شد
برگ سبزی تحفه درویش شد
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می امد کنارش می نشت
کاش من هم یک قناری می شدم
در تب اواز جاری می شدم
بال در بال کبوتر می زدم
پشت هر اواز پنهان می شدم
آی مردم من غریبستانی ام,امتداد لحظه ی بارانی ام
شهر من انسوتر از پروانه هاست,در حریم ابی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
دهر که می اید به او گل می دهد
:: بازدید از این مطلب : 88
|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6